رسانده اند به گوش تمام ده خبرم
کلاغ های همیشه حسود دور و برم
زنان غربتی پای چشمه تا فردا
هزار حرف درآورده اند پشت سرم
«مترسک دهمون عاشق پریچهره
همون پری که شبیه کبوترای حرم _
همیشه توی نگاهش محبت و مهره»
شکفته روی تنش یاس های باغ ارم
«مترسک دهمون عاشق پریچهره»
همین سحر که بیاید برای چوپان ها
من از حکایت فرهاد و کوه تازه ترم
منی که هیچ به فکرش نبوده ام، یک روز
برای مسخره کردن ! به دردشان بخورم
چه قدر گوشه کنایه چه قدر زخم زبان!؟
پری! پری! . . . به خدا درد می کند کمرم !
مرا به شکل صلیبی عمود می خواهند
حسود های پر از ادعای دور و برم
بیا که نقشه کشیدم بدزدمت امشب
و آبروی جوان های دشت را ببرم
میان خواب اهالی تو را بدزدم و بعد
به سمت مزرعه های خیالیم بپرم
فقط یکی دو بغل عشق با خودت بردار
و چند بوسه ی محکم برای بال و پرم
اگر قبول کنی قول می دهم بانو!
تو را به سبزترین خانه ی جهان ببرم
ببخش! این همه رویا به من نمی آید
منی که مثل گدایی همیشه دربه درم
منی که آخر قصه دچار خواهم شد
به سرنوشت پر از رنج و نفرت پدرم
فقط ! بگو که مرا تا سحر نسوزانند
که عشق چیز کمی نیست پاره ی جگرم!
چه قدر این دم آخر هوای ده سرد است !!!
بیا که نام تو را بین شعله ها ببرم
پریّ زلف سیاهو! پریّ چیش عسلو !
برس به شعله ی آخر! بیا که منتظرم !
*