خون دل

این غزل تقدیم به یار غزل نویسم که سالهاست خون دل میخورد و کسی نمی داند.

ای دل !  هدر شده ، خونی که خورده ای !

نبضم نمی زند ، انگار مرده ای !

انگار باز هم در فکر رفتنی

گر چه در اين قمار چيزی نبرده ای !

اينبار ، بی محل عزم سفر مکن

هربار رفته ای برگشت خورده ای !

  

وقتی خدا مرا از شيشه آفريد

در سينه ام گذاشت ابر فشرده ای !

ابری که سالهاست در حال بارش است

در حال بارش است بیست سال و خرده ای !

حیاط مشترک

حياط مشترك ما و خانه‎بالايي
درخت سيب-دراين فصل سال-رويايي
و روي باغچه وقتي دراز مي‎كشمت
چقدر خانه بلند است و تو تماشايي
حياط سايه‎گرفته،سكوت بعد از ظهر
نشسته‎اي و مرا از تراس مي‎پايي
مني كه خلوت مستاجرانه‎ام يخ كرد
در انتظار شما و دو استكان چايي
غروب شد و شب از نيمه هم گذشت و هنوز
نشسته‎ام كه بيايي
،چرا نمي‎آيي؟‏

گمشده

ديشب كسی مزاحم خواب شما نبود؟

آيا زنی غريبه در اين كوچه‎ها نبود؟

آن دختری كه چندشب پيش ديده‎ايد

دمپايي‎اش - تو را به‎خدا - تا به تا نبود؟

يك چادر سياه كشی روی سر نداشت؟

سر به هوا و ساده و بي‎دست و پا نبود؟

يك هفته پيش گم‎شده آقا! و من چقدر

گشتم، ولی نشانی از او هيچ‎جا نبود

زنبيل داشت، در صف نان ايستاده‎بود

يك مشت پول خرد...نه آقا گدا نبود!

يك‎خرده گيج بود ولی نه...فرار نه

اصلا به فكر حادثه و ماجرا نبود

عكسش؟ درست مثل خودم بود، مثل من

هم‎اسم من ، ولحظه‎ای از من جدا نبود

يك دختر دهاتی تنها كه لهجه‎اش

شيرين و ساده بود ، ولی مثل ما نبود

آقا! مرا دقيق ببين ، اين نگاه خيس

يا اين قيافه در نظرت آشنا نبود؟

ديشب صدای گريه‎ی يك زن شبيه من

در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟

 

دیوار...../

اگرچه بین من و تو  هنوز دیوار است

ولی برای رسیدن بهانه بسیار است

بر آن سریم کزین قصه دست برداریم

مگر عزیز من!این عشق دست بردار است ؟

کسی به جز خودم ای خوب من،چه می داند

که از تو از تو بریدن چقدر دشوار است

مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم

نمیشود بخدا پای عشق در کار است

تو از سلاله ی سوداگران کشمیری

که شال ناز تورا شاعری خریدار است

در آستانه رفتن ،در امتداد غروب

دعای من به تو تنها خدانگهدار است.

کسی پس از تو خودس را دار خواهد زد

که در گزینش این انتخاب ناچار است

یک خبر سوخته !

 

گرچه از فاصله ماه به من دور تری

ولی انگار همین جا و همین دور و بری

ماه می تابد و انگار تویی می خندی

باد می آیدو انگار تویی می گذری

شب و روز تو -نگفتی-که چسان می گذرد

می شود روز و شب اینجا که به کندی سپری

گرچه آنجا کمی از فصل زمستان باقیست

و هنوز از یخ و برفاب نگاهت اثری

باز بگذار در و پنجره ها را امشب

باد می آیدو می آورد از من خبری

خبری تازه که نه یک خبر سوخته را

باد می آورد از فاصله دور تری

خبر انقدر قدیمی ست که هر پیر زنی

خبر انقدر بدیهی ست که هر کور و کری

می تواند که به یاد آورد و بشنودش

که تو خود فاعل و مفعول و نهاد خبری...!

قاصد مخصوص

 

گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم
از همین دور ولی روی تو را می بوسم
 
گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم
 
خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم
 
ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه
من چرا این قدر از آمدنت مایوسم؟

این غزل حامل پیغام خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !
 
گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-
 
بار دیگر می گویم تا یادت نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم

غریبه آمده بود آشنا شود با من

غریبه آمده بود آشنا شود با من

 و از مسیر مقدر جدا شود با من 

به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند 

به درد بی دینی مبتلا شود با من 

خدای کودکیش را کنار بگذارد 

خودش خدا بشود یا خدا شود با من 

به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد 

ز قید کهنه عادت رها شود با من 

بدل به من بشود من بدل به او بشوم 

برای چند شبی جا به جا شود با من! 

برای معرکه گیری غریبه تنها بود 

در این مکاشفه می خواست ما شود با من 

خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود 

که باز وارد یک ماجرا شود با من 

                      οοο    

غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او 

دوباره وارد یک ماجرا شدم با او 

هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود 

هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او

برای آتش بازیش یک نفر کم بود 

به او اضافه شدم من ‌‌دو تا شدم با او 

به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم 

بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او 

مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد 

که خود روانه راه خطا شدم با او

هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم

 که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او

_____________________

 

محمد....

گاهی سراغ مرا از خودم بگیر

از تکه تکه ی این مرد نا گزیر

از جای پینه ی غم روی دست هام

از چین رنج بر این پهنه ی کویر

نامم محمد است کمی شاعرم ولی

هر لحظه عاشق و گاهی بهانه گیر

در انزوای خودم شعر می شوم

این روز های به جا مانده ی اخیر

روزی اگر گذرت این طرف فتاد

حتما سراغ مرا از خودم بگیر

کاش......

هر چه خوبی به تو کردم عوضش بد بودی

تو همیشه سر این عشق مردد بودی

بارها آمده بودم که بگویم.... ، اما!

جلوی حس خروشان دلم سد بودی

خواهشم از تو فقط گفتن یک "باشد" بود

تو فقط حرف " اگر" ، "ممکن " و "شاید" بودی

من چرا قسمتم این است ، کمی درکم کن!

 لااقل مثل کسی باش که باید بودی

کاش اندازه یک ثانیه جایم بودی کاش و ای کاش که یک لحظه محمد بودی

هیجان

 

درهجوم  کلمات  و هیجان  و ماتم               سر یک کوچه  بن بست رسیدیم  بهم

او سبکبارتر ازخواب  خدایان زمین            می زد آهسته و آرام و هوسناک  قدم

کودکی دربغلش بود به  زیبایی   ماه            زیرلب زمزمه میکرد " فدای  پسرم"

تنش  الماس  تراشیده  دوران  قدیم             تن من معدنی ازخستگی و ریزش غم

نشد ای حادثه مخملی امروزی                         بگذاری به دل ملتهب من مرهم

در تلاقی دو چشمان سیاهت با من               خنده  تلخ  تو دنیای  مرا ریخت  بهم

گیرم از شرم وحیا دم نزنم ازعشقت            چه جوابی به دل خون شده خود بدهم

من و تو دیر رسیدیم به هم ، اما  نه              آسمان نیز به بخت من وتوکرده ستم

دستم از دامن کوتاه تو کوتاه شده               کاش می شد که بمیرم سرراهت مریم

همه قصه من خواب  پرازرنجی بود            خواب دنیای  به  هم ریخته  یک آدم

 

تصادف

 

 خبر  پیچید  در بین  تمام  دوستان  دور و  نزد یکم

خبرکوتاه بودو بد ، تصادف درمسیری پرزپیچ و خم

                  مسافر خواب  اما بخت  او بیدار دراین راه لغزنده

                   و باران بر فراز جاده ششدارمی بارید هی  نم نم

 میان خواب  و بیداری  شنیدم  عابری اندوهگین می گفت:

ببین هرکس درون این تصادف بوده بی شک مرده او در دم

                 کنارم خانمی زیبا جوان در چار چوب چادرش پنهان

                هنوزم  من نمی دانم که  او آیا فرشته بود ؟ یا آدم؟

 چنان غرق تماشا کردنش ماندم که بردم درد را از یاد

ودر یک آن دوچشم ناز او خارج شد از حال کما کم کم

             بساط  شادی  و آسایش ما را فلک با خون بدل می کرد

            چه تقدیر پر ازرنجی ،خدا نفرین به تخت وبخت این عالم

 به وقت بستری او بخش  خانمها و من در بخش  آقایان

نمیدانم  چرا این گونه بی پاسخ  جدا مان می کنند  ازهم

              اگرچه مثل من خرد وخرابی خسته از دست پرستاران

            تویی  تنها  برای  زخم های  دلخراش  پیکرم  مرهم

 

 

جاده ششدار:یک جاده پر وپیچ وخم در غرب کشور

باران

در زد کسی انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم

امروز  پدر  ابر  زیادی  آورد
مانند همیشه شام باران داریم

 

 

با حوصله کیف و چمدانم را بست

-انگار که دست و پای جانم را بست-

گفتم که بگویم چقدر دوس...ولی

با بوسه ی محکمی دهانم را بست

 

 

در چشم هایت
جنگجویی مغول کمین کرده
جرات نمی کنم دوستت نداشته باشم!

دارا و سارا

این غزلی که گذاشتم فراتر از چیزیست که میخوانیم در واقع این حقیقتی است که به صورت شعر نگاشته شده است. امیدوارم که بپسندید و نظر بدهید.

دارا شكسته گشته، اورا خراب كرده

                            سارا كه نقشه ها را نقش برآب كرده

سارا شبيه خورشيد هرروز ميدرخشد

                          داراي بينوا را چون برف آب كرده

چوپان ساده دارا، ساراي گرگ دزديد

                         دل را و بعد آن را بره كباب كرده

دارا كه تشنه ميشد، او را به خويش ميخواند

                        سارا كه چند سالي مشق سراب كرده

سارا خرید کرده ، سارا طلا خريده

                       در عشق تازه ي خود، او فتح باب كرده

سارا قرار دارد، دارا چه بيقرار است

                      سارا براي رفتن پا در ركاب كرده

دارا سياه گشته دارا تباه گشته

                     سارا عروس گشته سارا خضاب كرده

تازه هنوز دارا، باور نكرده اينكه:

                    سارا دروغ گفته، سارا خراب كرده

سارا چكار كرده، تقصير او نبوده

                   دارا -وكيل سارا -ما را مجاب كرده

سارا غذا نخورده، گويا رژيم دارد

                  اما به ظنّ دارا، او اعتصاب كرده

سارا ميانه اي با شعر و غزل ندارد

                 دارا كه غصه ها را شعر و كتاب كرده

گفته سرخي اش از اندوه و اضطراب است

                سارا كه گونه ها را رنگ و لعاب كرده

دارا شكست خورده، دارا فريب خورده

               او كوچه ي علي چپ را انتخاب كرده

دارا نماز ميخواند، دارا ركوع ميرفت

               سارا نمازها را در در كيسه خواب كرده

يك عصر پنجشنبه ((سارا مباركت باد))

              آنسو براي مردن، دارا شتاب كرده

دارا طناب بسته، سارا نشسته خسته

             بر روي نعش دارا، از بس كه تاب كرده

آنسو كنار قبري پُك ميزند به سيگار

             يك پيرزن كه روي دارا حساب كرده

آن پيرزن دوباره در چشم قطره مي ريخت

            غافل از اينكه دكتر او را جواب كرده

سارا

شعري كه هرگز نگفتم تقديم چشمان سارا

شعري كه در حد من نيست ، شعري كه همرنگ درياست

 

سارا كه از صبح تا شب كنج اتاقي نشسته

سر تكيه داده به ديوار يكريز غرق تماشاست

 

 سارا كه انگار ديگر ، تصميم كاري ندارد

 فهميده بيهوده اما ، هر روز دلخوش به فرداست

 

فردا كه برگردد اينجا مردي كه سالي ست رفته

مردي كه برگشتن او ، از احتمالات بي جاست

 

مردي كه از روز رفتن تنها دو خط نامه داده

تنها دو خط نامه اي كه هر روز در دست ساراست :

  

من برنمي گردم آنجا ساراي اندوهگينم

مادر به من گفت : بابا ناراضي از وصلت ماست

 

مادر به من گفت : بابا راضي به بيكاري ام نيست

سارا گناه من و تو ، افكار مامان و باباست

 

من دوستت دارم اما دست خودم نيست ديگر

هر چند هم ما بخواهيم تصميم در دست آنهاست 

 

سر تكيه داده به ديوار ، سارا و فهميده حالا

اين مشكل از روز اول راه حلش ترك دنياست !

                     

فردا همه اهل كوچه ، آخر چرا آي سارا ؟!

سارا كه حرفي ندارد ، سارا كه از دار بالاست

غروب غم انگیز

تو یک غروبِ غم انگیز می رسی از راه
که می بَرند مرا روی شانه های سیاه

صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه

به گوش یخ زده اَم می رسد وَ فریادی
شبیهِ حُرمَتِ این لااِلهَ اِلا الله!

وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند!
-اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه-

وَ بغض می کند آن جا جنازه ی من که
«تو» را همیشه «نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»!

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ
رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه !

بدون تو، همه ی عمرِ من دو قسمت شد:
دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه

اگر چه متنِ بلندی ست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه –

که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند
«غروب جمعه» و «مرگ» و «وجود من‌» همراه!

برای بدرقه ی نعشِ من بیا هر روز
که کارِ من شده سی بار مرگ در هر ماه  

وَ کلِّ دلخوشی زندگی من، این که
تو یک غروب غم انگیز  می رسی از راه

خیلی چیزها

بی تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها

می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

 

تا چه پیش آید برای من نمی‌دانم هنوز

دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

 

غیر معمولی است رفتار من و شک کرده است

ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

 

عکس‌هایت، نامه‌هایت، خاطرات کهنه‌ات

می‌زنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها

 

هیچ حرفی نیست دارم کم‌کم عادت می‌کنم

من به این افکار ضجرآور، به خیلی چیزها

 

می‌روم هر چند بعد از تو برایم هیچ چیز ...

بعد من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها

 

کولی

فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمــی فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

او داشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا
فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید

دستــم به دستـش دادم و از تب ، تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو ! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید

هی گـفت از هـر در سخـن ، از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم ، نمی فهمید




مجبور میکنند بگویم بهترم

آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

مردم چه می کنند که لبخند می زنند
غم را نمی شود که به رویم نیاورم

قانون روزگار چگونه ست کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که "بهترم"

تقدیم به یار سرو قامت ابرو کمانیم

 چشمانت آفتاب دم پائیز ، لحن نگاه هایت اگر سرد است

پائیزی و به مهر تو دل بستم اینگونه رنگ و رویم اگر زرد است

تاوان در کنار تو بودن را با برگ برگ سبزم اگر دادم

این تک درخت محکم و پابرجاست یک لحظه خم به چهره نیاورده ست

زخمی که سالهاست به تن دارم از دست بادهای مخالف نیست

این یادگار مانده به همراهم از لطف باغبان تبر در دست

گفتند دور نیست که می بینند از حرف های گفته پشیمانم

عمری گذشت و روی لب این مرد تکرار حرف های همان مرد است

آغاز من شبیه به پایان بود پایان من شبیه به آغازم

باید قبول داشته باشی درد از هر طرف نگاه کنی درد است

پنجره

 پنجره واژه ايست زندانی ، بين ديوارها اسير شده
آنقدر مانده سينه ی ديوار ، تا که غمگين و گوشه گير شده
پنجره پوستش ترک خورده ، شيشه هايش کثيف و لک خورده
ابر ! باران نبار ، بی انصاف … تا نبيند چه قدر پير شده
پنجره گفته بود می خواهد رابط ما و آسمان باشد
سالها بسته مانده از آنروز ، بسته و خسته و حقير شده

پنجره از اصالتش دور است اشکهای ستاره ها شور است
پشت قاب هميشه بسته ی او آسمان طرحی از کوير شده
پنجره گفته بود از ديوار خواسته بگذرد همين يکبار
گفته با خنده در جوابش که : او برای همين اجير شده

***
ديشب از پنجره شنيدم که قصد دارد که خودکشی بکند!
ديگر از اين هميشه در تکرار ، ديگر از زندگيش سير شده
پنجره قصد خودکشی … اما ، خود او خوب خوب می داند
سر به ديوار و سنگ هم بزند، ديگر از او گذشته دير شده
پنجره سالهاست زندانيست ، ساليانست رو به ويرانيست
ديگر از او گذشته… دير شده ، پنجره… پنجره اسير شده

غار

 مي خواهم آنقدر به عقب برگردم

كه غار كوچكمان را

نقاشي هاي تو پر كرده باشد ...

من با شكاري به غار برگردم و

زخم هايم را به تو بسپارم...

رسانده اند به گوش تمام ده خبرم

 رسانده اند به گوش تمام ده خبرم

کلاغ های همیشه حسود دور و برم

زنان غربتی پای چشمه تا فردا

هزار حرف درآورده اند پشت سرم

«مترسک دهمون عاشق پریچهره

همون پری که شبیه کبوترای حرم _

همیشه توی نگاهش محبت و مهره»

شکفته روی تنش یاس های باغ ارم

«مترسک دهمون عاشق پریچهره»

رسیده است به گوش تمام ده خبرم

همین سحر که بیاید برای چوپان ها

من از حکایت فرهاد و کوه تازه ترم

منی که هیچ به فکرش نبوده ام، یک روز

برای مسخره کردن ! به دردشان بخورم

چه قدر گوشه کنایه چه قدر زخم زبان!؟

پری! پری! . . . به خدا درد می کند کمرم !

مرا به شکل صلیبی عمود می خواهند

حسود های پر از ادعای دور و برم

بیا که نقشه کشیدم بدزدمت امشب

و آبروی جوان های دشت را ببرم

میان خواب اهالی تو را بدزدم و بعد

به سمت مزرعه های خیالیم بپرم

فقط یکی دو بغل عشق با خودت بردار

و چند بوسه ی محکم برای بال و پرم

اگر قبول کنی قول می دهم بانو!

تو را به سبزترین خانه ی جهان ببرم

ببخش! این همه رویا به من نمی آید

منی که مثل گدایی همیشه دربه درم

منی که آخر قصه دچار خواهم شد

به سرنوشت پر از رنج و نفرت پدرم

فقط ! بگو که مرا تا سحر نسوزانند

که عشق چیز کمی نیست پاره ی جگرم!

چه قدر این دم آخر هوای ده سرد است !!!

بیا که نام تو را بین شعله ها ببرم

پریّ زلف سیاهو! پریّ چیش عسلو !

برس به شعله ی آخر! بیا که منتظرم !

*

معجزه

                               زیبا  تر از نگاه  تو هرگز ندیده ام

                               این شد که از تمامی مردم بریده ام

هی فکرمیکنم که دراین روزهای تلخ            نام  تورا چگونه و از کی  شنیده ام

بازاز میان این همه  اسم  تصنعی                 خطی به دوراسم قشنگت کشیده ام

خطی بدور اسم تو ای مهربان ترین              یعنی تورا  برای خودم  برگزیده ام

تنها گواه صادق عشق میان ماست                 این دستمال خیس  به آب دودیده ام

این دستمال کاغذ نرم سفید رنگ                   من بارها به زیر دو ابرو کشیده ام

دردوره ای که هرکه به فکرغنیمتست            عشق  تورا به قیمت جانم  خریده ام

بین من وتو فاصله بسیار بوده است                با این وجود فاصله ام  را دویده ام

مثل پرنده خسته از این ماجرای تلخ                ازشاخه ای به شاخه دیگرپریده ام

فرصت به ما نداد زمان زندگی کنیم               سارا تمام شد رگ خود را بریده ام

                              دیگر وقوع  معجزه هم کارساز نیست

                              چون نقطه ای به آخراین خط رسیده ام

 

سرزنش

ازآنروزی که چشمانت به راهم بود

                          دلم خوش بود روزی با تو خواهم بود

 به رویای تو دل خوش بودم ازاول

                                که این تنها خوشی گاه گاهم  بود

 نگاه مهربا نت در هجوم درد

                               همیشه چون دعا پشت وپناهم بود

 وجودت را به دست سرزنش مسپار

                                 گناه  از جانب  بخت سیاهم  بود

 تو تقصیری نداری غیرازاین مردم

                                   زمین وآسمان هم سد راهم بود

 نمیدانم چر ا در سرنوشت من

                             غم ورنج ومصیبت هر سه با هم بود

 به جای شادی وآسایش ولذت

                                  بساط  غم  برای من  فراهم  بود

 خیال با تو بودن در تمام عمر

                                   قرین لحظه های پر ز آهم   بود

 تورا فریاد کردم در گلوی شهر

                                به  جان تو  همین تنها گناهم  بود

 خداحافظ به واقع خوب میدانم

                             که دیگر با تودر یک جا نخواهم بود

پنهانکاری

از اینکه بی تو هستم ، بی تو باشم سخت دلگیرم

              گره  خورده  است ، با اندوه  شیرین تو  تقدیرم

 چه رنجی می کشم از سردی رفتار هر روزت

                 خدایا  من  چرا هستم ؟ چرا دیگر نمی میرم ؟

 پراز دردم  پر از تکرار و از ویرانی مطلق

                   بدون در کنارت  بودن  از جان خودم  سیرم

 شبیه  قطره بارانی  که می بلعد زمین  او را

                 به  سمت  سرنوشت  مبهم  و تلخی سرازیرم

 ببین از بس که از بخت  بد من  ابر می بارد

                      مثال  ماه  و  پنهان  کاریش در حال  تغییرم

...

بگو گنجشک قلب مهربانت در هوای کیست؟

           که هر روز خدا با فکر وذکرش اوج می گیرم

 بگو مال  منی ای عقده  راه  نفس  بسته

                      بگو مال منی  تا  نوجوانی را ز سر گیرم

 بگو شاید ورق برگشت و باهم زندگی کردیم

                 بدون  تو  به  سنگ بد بیاری می خورد  تیرم

 

شریعتی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

خون دل

           دلمان خون شد تا به هم رسیدیم اما الان میگویند :گروه خونیتان بهم نمیخوردتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

صبر سنگ

با سلام خدمت همه خوبان .یکی از دوستانم شعری برای من فرستاده و چون تقدیم به برادرش نموده حیفم آمد که ننویسم امیوارم که بپسندید.

من به شخصه این شعر رو خیلی دوست دارم امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد(من این شعر رو تقدیم میکنم به برادر عزیزم)


صبر سنگ


روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و تردید

روز یوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندان بان خودم بودم

آن من دیوانه ی عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوار ها می کوفت
روزنی را جست و جو می کرد

در درون راه می پیومد
همچو روحی در شبستانی
بر دروم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب درخواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
دوستش دارم ، نمی دانی

بانگ او بنگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست

مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من ذر سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها

در سیاهی پیش می آمد
چشمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه ی تاریک لذت بود

می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام ، آرام
می گذشت از مرز دنیاها


باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک ، شب میعاد
زان اتاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد

در سیاهی دستهای من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش

ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان ، میوه های نور
یکدگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور

می نشستیم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام ، آرام
می گذشت از مرز دنیاها

روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سر پیمان
میکُشد این غم دگر بارم
مینشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

خانم سلام

این هم یه غزل قدیمیست ولی خوندش خالی از لطف نیست

خانم سلام حالت خوبست بهتری

يا مثل آه و آينه از من مکدری؟

 

امروز حال و حوصله داری که باز هم

ميلی برايتان بزنم ميل ديگری

 

ميلی که اولش غزل عاشقانه نيست

برعکس خيل آن همه ايميل سرسری

                  *

امروز رفته بودم بازار زرگران

اما بگو تو را چه به بازار زرگری

 

می خواستم برای تو يک ساعت طلا

يا حلقه ای بگيرم ، از حلقه پری (۱)

 

اما دلارهای کذايی کم آمدند

در ازدحام ادکلن و پيپ مشتری

 

آن ويترين زرد طلايی سياه شد

وان سقف نقره کار طلاکوب يک وری!

 

ناچار چون تمام سفرهای اين سالها

من ماندم و مغازه جوراب و رو سری

                  *

ای زن! که از ميان تمام غريبه ها

با شادی من و غم من آشنا تری

 

هر چند بی نيازی طبعت زبانزد است

هر چند از قبيله سرو و صنوبری -

 

می ترسم آن سوی کره اين زمين سرد

پيش زن جلال تو هم کم بياوری!

 

شرمنده باد خالی دستان خسته ام

حق با تو بود مرگ بر اين شعر و شاعری

 

 

گر چه از فاصله ماه به من دور تری

ولی انگار همين جا و همين دور و بری

 

ماه می تابد و انگار تويی می خندی

باد می آيد و انگار تويی می گذری

 

شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد

می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری

                       *

گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست

و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری

 

باز بگذار در و پنجره ها را امشب

باد می آيد و می آورد از من خبری

 

خبری تازه که نه يک خبر سوخته را

باد می آورد از فاصله دور تری

 

خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی

خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری

 

می تواند که به ياد آورد و بشنودش

تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری

نقطه چین

 

به غارت می برد طوفان دل ساحل نشینم را

چه پنهان می کند در خود صدای واپسینم را

اگر چه می چکد خون از سر ورویم ولی، هرشب

به خاک خاطرات رفته می سایم جبینم را

به یاد روزهای آبی دیروز می افتم

که پر می کرد نامت خالی هر نقطه چینم را

اگر چه خوب می دانم که تو دیگر نمی فهمی

صدای از تپش افتادن قلب غمینم را

ولی حالا تمام مردم این شهرمی دانند

به چشمان تو بخشیدم دارو ندارو دینم را

سارا

تقدیم به کسی که این شعرو پسندید و به من معرفی کرد (مهندس جان)

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

من مانده ام با اختراعی ازگراهام بِل

هی زنگ می زد مکث کردم با کمی دل دل

برداشتم گوشی الو ساراتویی؟ خوبی؟

که ناگهان فریاد زد ای ترسوی بُزدل!

اصلن نمی فهمم خدای من چرا سارا

 از من  چرا دلخور شدی ای دختر عاقل

برهم نزن طرح قدیمی رفاقت را

بازی نکن با عشق من مانند یک پازل

شاید سکوت تو پراز ناگفته ها باشد

مثل صدای شاملو با شعری از بیدل

این خواستگار آخری میلیونری تُخس است

دیدی چطوری رفتی از دستم دل غافل!

دوراه مانده : می کُشم یا می روم از شهر

یا می شوم دامادتان یا می شوم قاتل

و راه سوم خودکشی با چند تا مدرک

که تو مرا کُشتی خیال واهی و باطل

                  ***

سر چوپی روز عروسیتان منم سارا

همراه با ساز و دهُل با هلهله با کِل

سارا نمی دانم که بعد تو چه باید کرد

بعد از تو حتمن می روم یک روز زیر گِل

وچند سال بعد یک دیوانه در کوچه

تو آمدی با بچه ای مثل خودت خُشگل

 

خداحافظ

خداحافظ ! گناه کوچک دیروز ، رنج بی شمار حال من سارا

خداحافظ گلم ، خوبم ، عزیزم … یادگار بوسه های کال من سارا

 

تو از اول برای من نبودی نه ، گناه از جانب من بود ، آری من

چرا هی بی جهت اصرارمی کردم ، ومی گفتم که قلبت مال من سارا

 

تو،زندانیِ یک اندوه خواهی شد،به جرم دوستی بامن ـ به جرم عشق

و جرم هر چه آمد بر سر دل بستن و آینده و آمال من سارا

 

“ تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت ” گرچه من نفهمیدم

کز اول برگ برگش زرد بود و تلخ ، تقویم بد امسال من سارا

 

تمامش صحبت ازغربت،تمامش حرف دلتنگی ودوری وصبوری بود

هر آنچه می رسید از خواجه‌ی شیراز ، پاسخ به سؤال فال من سارا

 

نمی خواهم،نمی خواهی،توهم عین من ازپایان این افسانه می ترسی

که این سان می شود حس کرد ،ازتو،سایه ای سرخورده رادنبال من سارا

 

تو هم عین منی ، قربانی زخم زبان دیگرانی ، بیم داری باز

تو را هم می شود فهمید از آنچه که می آید بر سر احوال من سارا

خداحافظ ؟! نه،ممکن نیست، شوق با توبودن همچنان درجان من جاریست

خدا نذر قد و بالای ناز تو کند ، این پیکر بی حال من سارا

لهجه شیرین

سلام ای مهربان ای دختر زیبای تبریزی                              

                         تو مثل ابرهای آسمان صاف و دل انگیزی

بریزان شهر را درهم، بپاشان عقل را ازهم                            

                     تو که سنگین تراز کوهی و هر آن زلزله خیزی

دمار از روزگار من درآوردی و خوشحالم                                     

                                بیا تا نظم دنیای مرا یکجا بهم ریزی

نمی دانم چرا قسمت نشد ما مال هم باشیم                               

                       هنوزم بعد از آن سوء تفاهم اشک می ریزی؟

چرا با لهجه شیرین خود با من نمی گویی!!                                

                         بگو بانو بگو از دست کی از غصه لبریزی؟

کمی آهسته تر راه خودت را کج نکن دیگر                          

                         چرا ازعاشق دل خسته ات در حال پرهیزی

به پاس اشک های ما دوتا بعد از جدایی مان                                

                            درختان برگ باریدند در آن عصر پاییزی

بیا محض خدا بشکن سکوت پرصدایت را

                        ببین از غصه دق کردم دلم لک زد بگو چیزی...


صد و شش روز

ندانستم تو هم چون من پریشانی و بی تابی  

                  تو هم عاشق شدی و مثل من شب ها نمی خوابی ! 

اگر چه نیستی ردّ تو در چشمان من جاریست               

                        شهابی بودی و رفتی ، نمی تابی و می تابی !  

گلایه دارم از تو ، از خودم ، از عشق ، از تقدیر ! 

                            گلایه از جهانی که پر است از عشق قلّا بی   

چگونه می شود از عاشقی  دم  زد ولی هرگز 

                             ندانی عشق هم دارد علامت ها و اسبابی !  

نگاهت کَی به من فهماند من را دوست می داری !؟ 

                               کجا حرفی زدی از عشق ای نیلوفر آبی  !؟  

کف دست خودم را بو نکرده بودم آخر که 

                            تو دل گم کرده ای و هرگزت دیگر نمی یابی ! 

صد و شش روز ای کاش این زمان برگردد آنجا که  

                          بسازم من بر آن تصویر تو از چشم خود قابی ! 

صدو شش روز !؟ نه ! من یکصدو شش سال دیگر هم  

               همین هستم که می بینی : سرا پا عشق و بی تابی ! 

تو خاتون غزل های منی اما خداحافظ ! 

                              ای آنکه مثل شعرت ساده و زیبایی و نابی !

تویی آن شاه ماهی که مکانت قعر دریاهاست  

                         نفس های تو می گیرد در این  محصور مردابی ! 

هر آنچه داری از آن هر آنکه دوستش داری ! 

                           من و یاد تو  و عشق تو  و  این اشک سیلابی  

من و اندوه بی پایان ! من و شب های قیر اندود ! 

                  تو و خوشبختی و شادی ، تو و شب ها ی مهتابی !  

خداحافظ عزیز من ! زمینت سبز و آبادان ! 

                                     خداحافظ گل من ! آسمانت آبی آبی !

به پای خودمان

خوب و بد هرچه نوشتند به پاي خودمان/

انتخابي ست كه كرديم براي خودمان/

اين و آن هيچ مهم نيست چه فكري بكنند/

غم نداريم، بزرگ است خداي خودمان/

بگذاريم كه با فلسفه شان خوش باشند/

خودمان آيينه هستيم براي خودمان/

ما دو روديم كه حالا سر دريا داريم/

دو مسافر يله در آب و هواي خودمان/

من و تو با همه ي شهر تفاوت داريم/

ديگران را نگذاريم به جاي خودمان/

ديگران هرچه كه گفتند بگويند، بيا/

خودمان شعر بگوييم براي خودمان

این غزل رو تقدیم می کنم به کسی که دو سال خیییییلی سخت رو با من گذروند و هنوز هم به پام وایساده از طرف. دیوانه ای  که شوق تماشای ماه داشت.)

برخلاف من و تو

رسيده ايم به هم ، برخلاف هر من و تو

دو تا هميشه مسافر دو دربدر من و تو !

دو رود شط شده ی ما به برکه خواهد ريخت                              

اگر هميشه نباشيم در سفر من و تو !  

                    

ولی اگر به سفر خو کنيم خواهی ديد

خليج فارس تو و من شده ، خزر من و تو

به اعتبار دل و مُهر عشق «ما» شده ايم 

بدون ثبت در اسناد معتبر من و تو !

اگر چه هر دو جگر گوشه پدر بوديم

شديم در بر هم خونِِ در جگر من و تو !

چقدر زخم زبان خورده و به مرهم هم

نمرده ايم از اين زخم کارگر من و تو !

به لطف شعر ، پر از قند پارسی شده ، من !

شکر هميشه تو و قند با شکر من و تو !

قسم به عشق که از هُرم مهرمان می سوخت

به آفتاب اگر می زديم سر من و تو

من و تو آب و هوائيم و آسمان شده است

من و تو در من و  تو ، در من و تو در من و تو ! !

چشم زیتون

چشم زيتون سبز در کاسه،  سينه‌ها سيب سرخ در سينی

لب ميان سفيدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چينی

سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟

تو خودت جای من اگر باشی ابتدا از کدام می‌چينی؟

با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد

ای نگاهت محصّل شيطان، اخم‌هايت معلّم دينی

هر لبت يک کبوتر سرخ است، روی سيمی سفيد ، با اين وصف:

خنده يعنی صعود بالايی ، همزمان با سقوط پايينی

می‌شوی يک پری دريايی از دل آب اگر که برخيزی

می‌شوی يک صدف پر از گوهر روی شن‌ها اگر که بنشينی


 هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هويتی هستم

مثل ماهی بدون زيبايی ، مثل سنگی بدون سنگينی

یار قدیمی

سلام : این غزل تقدیم به تکیه گاه دوران گذشته که مدتیست از ما دل بریده ، ویا شاید دیگر از ما خسته شده .ولی ما همیشه یاد خوبیهای او هستیم .(مهندس جان ) دوست دارم که اینو ببینه شاید ....

دو سه ماهیست که بدجور دلم چشم به راهت دارد

چه کند این دل بیچاره ٬ که عادت به نگاهت دارد


نکند باز غروری ـ که نداری٬  گُل من !  گُل بکند

دل عقرب زده ام٬ چشم به اعجاز گیاهت دارد


رمضان است ودلم لک زده تا  کَی رسی از راه ٬ عزیز !

عید من  بسته به باز آمدن چهره ی ماهت دارد


بعدِ تو لایه ای از غم ٬ به دل آینه ام جا خوش کرد

حال این آینه٬ چشمی به تو و پاکیِ ‌ « آهت » دارد


در خور شأن  تو یکدندگی و  سنگدلی٬ نیست گُلم !

لحظه ای خوب بیاندیش ٬  گناه است ٬ کراهت دارد


نه سلامی ٬ نه علیکی !‌‌‌ اقلاً  بدرقه ی راهش کن

این مسافر که نیازی به  « خدا پشت و پناهت »  دارد


تو همان ابری و من تشنه ترین دانه‌ ی پا بسته‌ی خاک

رویشم بسته به بارندگی گاه به گاهت دارد

 

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...

جوي و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا...

 

وقتي نگاه من به تو افتاد، سرنوشت

تصديق گفته‌هاي «هِگِل» بود و ما دو تا...

 

روز قرارِ اوّل و ميز و سکوت و چاي

سنگيني هواي هتل بود و ما دو تا

 

افتاد روي ميز ورق‌هاي سرنوشت

فنجان و فال و بي‌بي و دِل بود و ما دو تا

 

کم‌کم زمانه داشت به هم مي‌رساندمان

در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا...

#

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام

دنيا چقدر سرد و کسل بود و ما دو تا،

 

از خواب مي‌پريم که اين ماجرا فقط

يک آرزوي مانده به دِل بود و ما دو تا... 

محمد جان تقدیم

با سلام خدمت عزیزانم امروز دو غزل با موضوع سه راهی پیوند میخوام بزارم که اگه پسند شد دوست دارم نظرات خودتونو برامون بنویسید

سه راهی ِ پیوند

درین زمانه ی دلگیر ِ خالی از لبخند

جدا شدیم ز ِ هم  در سه راهی پیوند!

دلم گرفته ازین آسـمان ِ بی پرواز

دلم گرفته ازین کوچه ی قفس مانند!

تو نسل ِ آخر لبخند های ِ من بودی

به بغض های فروخورده ی دلم سوگند

هنوز گیجم از آن اتفاق ِ ناهنگام

هنوز دورِ سرم درد و داغ می چرخند

مترسکی شده ام غرق ِ دردِ تنهایی

که از حضور ِ کسی هم نمی شوم خرسند!

جهان چه ساده سر ِ راه ِ تو قرارم داد ،

ولی گرفت تو را با هزار و یک ترفند !

پس از تو سـمـبُـل ِ دل کندن و بریدن شد

برای ِ این دل ِ زخمی  «سه راهی پیوند» !

 

سه راهی ِ پیوند

رسیده ایم به هم در سه راهی پیوند

و در دل من وتو آب می شود هی قند

و داغ می شوم از حس بودنم با تو

کبوتر هیجانم رها شده از بند

تو گفته ای که خیابان مکان خوبی نیست

اگر چه دست من و تو رفیق هم باشند

تو گفته ای که صدایت کنم ولی آرام

کلاغ های خیابان حسود و نامرد اند

تو رد شدی و ندیدی چقدر مشتاقم

تو رد شدی و دریغ از فقط کمی لبخند

رفیق های صمیمی شدیم بعد از تو

من و درخت و سکوت و سه راهی پیوند

تقدیم به محمدجان عزیز

این هم گذاشتم شاید دوست داشتید من که خیلی خوشم اومد

 

این روسری آشفته ی یک موی بلند است

آشفتگی موی تو دیوانه کننده ست


بالقوّه سپید است زن اما زن این شعر

موزون و مخیّل شده و قافیه مند است


در فوج مدلهای مدرنیته هنوز او

ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است


پرواز تماشایی موهای رهایش

تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده ست


دل غرق نگاهیست که مابینِ دو پلکش

یک قهوه ای سوخته ی خیره کننده ست


با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطان زاست

خندیدن او عامل بیماری قند است


تصویر دلش با کمک چشمِ مسلّح

انگار که سنگی تهِ شیئی شکننده ست


شاید به صنوبر نرسد قامتش امّا

نسبت به میانگین همین دوره بلند است !


ماه است و بعید است که خورشید نداند

میزان حضور و حذرش چند به چند است!

 

مارو از نظرات خود بی بهره نفرمائید

با تشکر مدیریت وبلاگ

باسلام خدمت همه عزیزان امروز را هم با یاد خدا شروع می کنیم

محمد عزیزم زحمت کشیده و یک متن زیبا را برای من ارسال نموده گفتم خالی از لطف نیست که در صفحه بزارم تا شما هم بخوانید

(ساعت 5 صبح پدرم صبحانه می خوردو من شام  و من به تفاووت نسل ها می اندیشم)

(پلکی بزن آن سایه ی طاووسی را تا جان بدهی عاشق مایوسی را رحمی به نگاه کنجکاوم بانو ! شل کن کمی آن مقنعه ی طوسی را)

عزیزم ممنونم از نظرات سازندت

خاطرات گذشته

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

       آرامش دریای من، چندیست بر هم خورده است

            امواج گیسوی کسی ، آسایشم را برده است 

  

                     اوضاع بر وفق مرادم بود تا یکسال پیش

                     زان پس خیالی چون خوره ، روح و تنم را خورده است 

 

              آتشفشان عشق ، از کوه دلم فواره زد

              حالا به جا از من، تنی دمسرد و دل آزرده است 

       یک اتفاق ساده بود، چیزی شبیه زلزله

      آوار شد لیلائی و . . . دیدند قیسی مرده است 

 

                 چون باد، جارو کرد و برد آسودگیهای مرا

                آشفتگیست ، این ارمغانی را که عشق آورده است 

  

                                 حالا پس از عمری شکستن در خود و پرپر شدن

                                 با آنکه چون گل، خاطرم تب کرده و پژمرده است 

 

                                              اما خیالی نیست، چون آمد نیامد دارد عشق

                                         این بار هم سهم من از آن زخمهای گرده است 

 

                               ای باد! در گوشش بگو: بعد از تو ای عذراترین!

                              این وامق وامانده، دیگر دل به کس نسپرده است

ای من از دوری تو همدم دیوار شده

 برشبم خاطره زلف تو آوار شده

                ***

توشه برداشته ازغصه ناد یدنت آه

 سخت از مردم این ناحیه بیزار شده

                *** 

نیستی تا که ببینی چه غریبانه و سرد

 حرف رسوائی من گرمی بازار شده

                *** 

بر دل از خنده شیرین به جا مانده تو

 بیستون وارترین داغ تلنبار شده

                ***

روی آئینه آزرده چشمان من آه 

گریه در گریه نبود تو پدیدار شده

                 ***

آه ای صبح دل انگیز ترین روز خدا 

که من از مشرق چشمان تو بیدار شده

                  ***

نیستی تا که ببینی من کم حوصله ات 

روزگاریست گرفتار شب تار شده

تقدیم به او

»» 'دوستت دارم


 

گفتن اینکه دوستت دارم، اولین راه و آخرین راه است
ای فدای بلندی قدت، عصر؛ عصر پیام کوتاه است

 

عصر تنهایی عمیق بشر بین صدها رفیق، عصری که
با وجود هزارها همراه، دوره ی انقراض همراه است


 

ما در این عصر بره‌ای هستیم که اسیر طلسم چوپانیم
بره‌ای که به محض آزادی اولین مقصدش چراگاه است


بره‌ای که هوا نمی‌خواهد، هیچ چیز از خدا نمی‌خواهد
بره‌ای که نهایت هدفش، گله از وضع نوبت کاه است‌

دوستت دارم، این همان رازی است که جهان را نجات خواهد داد
دوستت دارم، این همان اسبی است که سوارش همیشه در راه است‌

ای چراغ همیشه روشن عشق، باش تا صبح دولتم بدمد
تو، در این عصر خوشتری، زیرا ماه پیش ستاره‌ها ماه است‌


 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

بعد از سلام عرض کنم خدمت شما

ما نیز آدمیم بلا نسبت شما

بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم

یک عمر داده است دلم زحمت شما

باور کنید باز همین چند لحظه پیش

با عشق باز بود سر صحبت شما

بانو هنوز هم که هنوز است به دلم

سر می زند زنی به قد و قامت شما

این خانه بی تو بوی بد مرگ می دهد

با هیچ چیز پر نشده غیبت شما

انگار قرن هاست که کوچیده ای و ما

بر دوش می کشیم غم غربت شما

ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم

تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما

*

من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم

بانو خدا زیاد کند عزت شما


جلیل صفر بیگی

مهدی فرجی

»» محو کردند رد پایم را که ندانی کجا گرفتارم

حیف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده اند از من
از رفیقان راه می پرسی؟ پیشترها بریده اند از من
هرچه دادند زود پس دادم هر چه را خواستند رو کردند
عشق را در سخاوتم روزی، به پشیزی خریده اند از من
کرمهایی که در تن خشکم شادمان می خزند و می لولند
سالها پیش در بهاری سبز، ریشه هائی جویده اند از من
خشکی ام را بهانه می گیرند که رهایم کنند و در بروند
خودشان نیز خوب می دانند، رگ به رگ خون مکیده اند از من
هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم
گریه هایی به من فروخته اند، خنده هائی خریده اند از من
محو کردند رد پایم را که ندانی کجا گرفتارم
بعد تا هر چه دورتر بشوند، سمت دیگر دویده اند از من
چشم ها جور دیگری هستند، حرف ها روی دیگری دارند
وای هرجا که پا گذاشته اند، قصه ای آفریده اند از من


مهدی فرجی

سخنی با دوستان

سخنی با دوستان

با سلام خدمت دوستان گرامی اینجانب در تاریخ یوم جاری اقدام به ساخت این وبلاگ نمودم ، که جای بسی خوشحالی دارد تا بتوانم از این طریق در خدمت همه دوستان باشم امید وارم با کمک شما بتوانم گامی در راه گسترش اشعار و غزلیات داشته باشم . از همه دوستان خواهشمنداست در صورت تمایل و هرچه بهتر شدن آن با نظرات و پیشنهادهای خود بنده حقیر رایاری نمائید.