این هم یه غزل قدیمیست ولی خوندش خالی از لطف نیست
خانم سلام حالت خوبست بهتری
يا مثل آه و آينه از من مکدری؟
امروز حال و حوصله داری که باز هم
ميلی برايتان بزنم ميل ديگری
ميلی که اولش غزل عاشقانه نيست
برعکس خيل آن همه ايميل سرسری
*
امروز رفته بودم بازار زرگران
اما بگو تو را چه به بازار زرگری
می خواستم برای تو يک ساعت طلا
يا حلقه ای بگيرم ، از حلقه پری (۱)
اما دلارهای کذايی کم آمدند
در ازدحام ادکلن و پيپ مشتری
آن ويترين زرد طلايی سياه شد
وان سقف نقره کار طلاکوب يک وری!
ناچار چون تمام سفرهای اين سالها
من ماندم و مغازه جوراب و رو سری
*
ای زن! که از ميان تمام غريبه ها
با شادی من و غم من آشنا تری
هر چند بی نيازی طبعت زبانزد است
هر چند از قبيله سرو و صنوبری -
می ترسم آن سوی کره اين زمين سرد
پيش زن جلال تو هم کم بياوری!
شرمنده باد خالی دستان خسته ام
حق با تو بود مرگ بر اين شعر و شاعری
گر چه از فاصله ماه به من دور تری
ولی انگار همين جا و همين دور و بری
ماه می تابد و انگار تويی می خندی
باد می آيد و انگار تويی می گذری
شب و روز تو ـ نگفتی ـ که چه سان می گذرد
می شود روز و شب اينجا که به کندی سپری
*
گر چه آنجا کمی از فصل زمستان باقی ست
و هنوز از يخ و برفاب ولنجک اثری
باز بگذار در و پنجره ها را امشب
باد می آيد و می آورد از من خبری
خبری تازه که نه يک خبر سوخته را
باد می آورد از فاصله دور تری
خبر اينقدر قديمی ست که هر پير زنی
خبر اينقدر بديهی ست که هر کور و کری
می تواند که به ياد آورد و بشنودش
تو که خود فاعل و مفعول و نهاد خبری