|
کلبه غزلهای ناتمام (گلچین) غزل رسیده
| ||
|
سیرم از زندگی و از همه کس دلگیرم
[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 14:45 ] [ علی عباسی ]
دلواپسی بس است بیا تا ببینمت /
از دور هم اگر شده بیا تا ببینمت / هر بار با "شنیدن"تو تشنه تر شدم/ این با دیگر امده ام تا ببینمت / تردید نیست ، فال چرا ؟ استخاره چسیت ؟ با ید بدون شاید و آیا ببینمت / امروز سخت تشنه دیدار هستم آی / صبرم نمانده است که فردا ببینمت/ از راه دور آمده ام با خیال تو / کاری بکن که یا بروم یا ببینمت/ هرچند باز آمده بودم امیدوار / که مثل همیشه زیبا ببینمت / [ شنبه 1390/11/22 ] [ 9:35 ] [ علی عباسی ]
رفتی ولی انگار نمی شود باورم
در بسترم ، خیال تو را باز می برم گفتم که بعد از این همه سختی و انتظار شاید هوای تو افتاده از سرم باور کن آب میشوم از این نگاه ها از من مخواه بعد تو طاقت بیاورم یا حس داغ دست تو را می برم به خاک یا با تمام مدعیانت برابرم دیشب دوباره آمده بودی به خواب من دیدی که از همیشه و هر روز بدترم نزدیکتر شدی که پناهم دهی ولی با بوسه ات دوباره از خواب می پرم [ پنجشنبه 1390/11/20 ] [ 12:35 ] [ علی عباسی ]
نیامدی و نگاهم هنوز براه است!
فقط خدا از دل کوچه گردم آگاه است ! دلم بسوی تو ای خوب ، ای صداقت محض ! هنوز خسته و بی آشیان و گمراه است ! ازآسمان نگاهم سکوت می بارد! و سقف نازک تنهاییم چه کوتاه است ! همیشه همنفسم هستی عزیز اما ! برای تا تو رسیدن هزار شب راه است ! زداغ تو ای عشق ای همه خوبی ! دلم همواره پر از گریه شبانگاه است.! [ دوشنبه 1390/11/17 ] [ 11:57 ] [ علی عباسی ]
شوق پر کشیدن است در سرم ،قبول کن
دل شکسته ام اگر نمی پرم ،قبول کن اینکه دور دور باشم از تو و نبینمت جا نمی شود به حجم باورم،قبول کن گاه پر زدن در آسمان چشمهات را از من ،از منی که یک کبوترم ،قبول کن در اتاق رازهای تو سرک نمی کشم بیش از آنکه خواستی نمی پرم،قبول کن قدر یک قفس که خلوتت به هم نمی خورد گاه نامه میبرم ، می آورم ،قبول کن گفته ای که عشقمان جداست ، شعرمان جدا بی تو من نه عاشقم نه شاعرم ،قبول کن آب ... وقتی آب اینقدر گذشته از سرم من نمی توانم از تو بگذرم ،قبول کن
[ یکشنبه 1390/11/02 ] [ 10:29 ] [ علی عباسی ]
مگر نه اینکه تو دنبال راحتی هستی /
چرا پس عاشق این مرد پا پتی هستی/ چگونه عاشق این مرد بد قلق شده ای / تو وام دار عجب صبر و طاقتی هستی / به روی سینه من سر گذار و گوش بده / که سر سپرده ی یک بمب ساعتی هستی / تو قاتلی و همواره تحت تعقیبی / چرا که صاحب آن دو چشن لعنتی هستی / توی که اهل مد با کلاس امروزی / چگونه لایق یک یار سنتی هستی / چقدر فاصله داریم ، من دهاتیم و / تویی که زاده ی این شهر صنعتی هستی
[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 11:37 ] [ علی عباسی ]
من زنده نیستم به تمام دلیل ها . بیهوده اند نذر و دعا و دخیلها . من مرده ام، بروی سرو چشم و گردنم هی خاک پشت خاک بریزید با بیل ها فریاد میزنی که مرا ..... دوست .....ناگهان گم میشود صدای تو در قال و قیل ها موسی ی چشمهای مرا آب برده است هی زل نزن به چشم عزادار نیل ها *** تو اولین ستاره دنبال دار و من نسلی که منقرض شده در بین ایل ها باید پیاده راهی هندوستان شویم یادی نمی کنند از این خطه فیل ها؟!! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 8:52 ] [ علی عباسی ]
با عرض سلام و شرمندگی بابت تاخیرم یه غزل میزارم امید است ببپسندید و نظر بدهید.
ناگهان زنگ می زند تلفن ، ناگهان وقت رفتنت باشد... مرد هم گریه می کند وقتی ، سر ِمن روی دامنت باشد بکشی دست روی تنهاییش ، بکشد دست از تو و دنیات واقعا عاشق خودش باشی ، واقعا عاشق تنت باشد روبرویت گلوله و باتوم ، پشت سر خنجر رفیقانت توی دنیای دوست داشتنی! بهترین دوست ، دشمنت باشد دل به آبی آسمان بدهی ، به همه عشق را نشان بدهی بعد ، در راه دوست جان بدهی...دوستت عاشق زنت باشد! چمدانی نشسته بر دوشت ، زخم هایی به قلب مغلوبت پرتگاهی به نام آزادی ، مقصد ِ راه آهنت باشد عشق ، مکثی ست قبل بیداری...انتخابی میان جبروجبر جام سم توی دست لرزانت ، تیغ هم روی گردنت باشد خسته از «انقلاب» و «آزادی» ، فندکی درمیاوری...شاید هجده «تیر» بی سرانجامی ، توی سیگار «بهمنت» باشد
[ چهارشنبه 1390/08/04 ] [ 12:44 ] [ علی عباسی ]
این غزل تقدیم به یار غزل نویسم که سالهاست خون دل میخورد و کسی نمی داند. ای دل ! هدر شده ، خونی که خورده ای ! نبضم نمی زند ، انگار مرده ای ! انگار باز هم در فکر رفتنی گر چه در اين قمار چيزی نبرده ای ! اينبار ، بی محل عزم سفر مکن هربار رفته ای برگشت خورده ای !
وقتی خدا مرا از شيشه آفريد در سينه ام گذاشت ابر فشرده ای ! ابری که سالهاست در حال بارش است در حال بارش است بیست سال و خرده ای ! [ سه شنبه 1390/06/29 ] [ 7:57 ] [ علی عباسی ]
حياط مشترك ما و خانهبالايي درخت سيب-دراين فصل سال-رويايي و روي باغچه وقتي دراز ميكشمت چقدر خانه بلند است و تو تماشايي حياط سايهگرفته،سكوت بعد از ظهر نشستهاي و مرا از تراس ميپايي مني كه خلوت مستاجرانهام يخ كرد در انتظار شما و دو استكان چايي غروب شد و شب از نيمه هم گذشت و هنوز نشستهام كه بيايي ،چرا نميآيي؟ [ سه شنبه 1390/06/29 ] [ 7:37 ] [ علی عباسی ]
ديشب كسی مزاحم خواب شما نبود؟ آيا زنی غريبه در اين كوچهها نبود؟ آن دختری كه چندشب پيش ديدهايد دمپايياش - تو را بهخدا - تا به تا نبود؟ يك چادر سياه كشی روی سر نداشت؟ سر به هوا و ساده و بيدست و پا نبود؟ يك هفته پيش گمشده آقا! و من چقدر گشتم، ولی نشانی از او هيچجا نبود زنبيل داشت، در صف نان ايستادهبود يك مشت پول خرد...نه آقا گدا نبود! يكخرده گيج بود ولی نه...فرار نه اصلا به فكر حادثه و ماجرا نبود عكسش؟ درست مثل خودم بود، مثل من هماسم من ، ولحظهای از من جدا نبود يك دختر دهاتی تنها كه لهجهاش شيرين و ساده بود ، ولی مثل ما نبود آقا! مرا دقيق ببين ، اين نگاه خيس يا اين قيافه در نظرت آشنا نبود؟ ديشب صدای گريهی يك زن شبيه من در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟
[ سه شنبه 1390/06/29 ] [ 7:30 ] [ علی عباسی ]
اگرچه بین من و تو هنوز دیوار است ولی برای رسیدن بهانه بسیار است بر آن سریم کزین قصه دست برداریم مگر عزیز من!این عشق دست بردار است ؟ کسی به جز خودم ای خوب من،چه می داند که از تو از تو بریدن چقدر دشوار است مخواه مصلحت اندیش و منطقی باشم نمیشود بخدا پای عشق در کار است تو از سلاله ی سوداگران کشمیری که شال ناز تورا شاعری خریدار است در آستانه رفتن ،در امتداد غروب دعای من به تو تنها خدانگهدار است. کسی پس از تو خودس را دار خواهد زد که در گزینش این انتخاب ناچار است [ دوشنبه 1390/06/28 ] [ 21:35 ] [ دیوانه ای که شوق تماشای ماه داشت ]
گرچه از فاصله ماه به من دور تری ولی انگار همین جا و همین دور و بری ماه می تابد و انگار تویی می خندی باد می آیدو انگار تویی می گذری شب و روز تو -نگفتی-که چسان می گذرد می شود روز و شب اینجا که به کندی سپری گرچه آنجا کمی از فصل زمستان باقیست و هنوز از یخ و برفاب نگاهت اثری باز بگذار در و پنجره ها را امشب باد می آیدو می آورد از من خبری خبری تازه که نه یک خبر سوخته را باد می آورد از فاصله دور تری خبر انقدر قدیمی ست که هر پیر زنی خبر انقدر بدیهی ست که هر کور و کری می تواند که به یاد آورد و بشنودش که تو خود فاعل و مفعول و نهاد خبری...! [ دوشنبه 1390/06/28 ] [ 20:40 ] [ علی عباسی ]
گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم [ دوشنبه 1390/06/28 ] [ 20:39 ] [ علی عباسی ]
غریبه آمده بود آشنا شود با من و از مسیر مقدر جدا شود با من به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند به درد بی دینی مبتلا شود با من خدای کودکیش را کنار بگذارد خودش خدا بشود یا خدا شود با من به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد ز قید کهنه عادت رها شود با من بدل به من بشود من بدل به او بشوم برای چند شبی جا به جا شود با من! برای معرکه گیری غریبه تنها بود در این مکاشفه می خواست ما شود با من خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود که باز وارد یک ماجرا شود با من οοο غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او دوباره وارد یک ماجرا شدم با او هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او برای آتش بازیش یک نفر کم بود به او اضافه شدم من دو تا شدم با او به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد که خود روانه راه خطا شدم با او هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او _____________________
[ دوشنبه 1390/06/28 ] [ 20:28 ] [ علی عباسی ]
گاهی سراغ مرا از خودم بگیر از تکه تکه ی این مرد نا گزیر از جای پینه ی غم روی دست هام از چین رنج بر این پهنه ی کویر نامم محمد است کمی شاعرم ولی هر لحظه عاشق و گاهی بهانه گیر در انزوای خودم شعر می شوم این روز های به جا مانده ی اخیر روزی اگر گذرت این طرف فتاد حتما سراغ مرا از خودم بگیر [ دوشنبه 1390/06/28 ] [ 12:31 ] [ دیوانه ای که شوق تماشای ماه داشت ]
هر چه خوبی به تو کردم عوضش بد بودی
تو همیشه سر این عشق مردد بودی بارها آمده بودم که بگویم.... ، اما! جلوی حس خروشان دلم سد بودی خواهشم از تو فقط گفتن یک "باشد" بود تو فقط حرف " اگر" ، "ممکن " و "شاید" بودی من چرا قسمتم این است ، کمی درکم کن! لااقل مثل کسی باش که باید بودی کاش اندازه یک ثانیه جایم بودی کاش و ای کاش که یک لحظه محمد بودی [ دوشنبه 1390/06/28 ] [ 12:25 ] [ دیوانه ای که شوق تماشای ماه داشت ]
درهجوم کلمات و هیجان و ماتم سر یک کوچه بن بست رسیدیم بهم او سبکبارتر ازخواب خدایان زمین می زد آهسته و آرام و هوسناک قدم کودکی دربغلش بود به زیبایی ماه زیرلب زمزمه میکرد " فدای پسرم" تنش الماس تراشیده دوران قدیم تن من معدنی ازخستگی و ریزش غم نشد ای حادثه مخملی امروزی بگذاری به دل ملتهب من مرهم در تلاقی دو چشمان سیاهت با من خنده تلخ تو دنیای مرا ریخت بهم گیرم از شرم وحیا دم نزنم ازعشقت چه جوابی به دل خون شده خود بدهم من و تو دیر رسیدیم به هم ، اما نه آسمان نیز به بخت من وتوکرده ستم دستم از دامن کوتاه تو کوتاه شده کاش می شد که بمیرم سرراهت مریم همه قصه من خواب پرازرنجی بود خواب دنیای به هم ریخته یک آدم
[ یکشنبه 1390/06/27 ] [ 16:17 ] [ علی عباسی ]
خبر پیچید در بین تمام دوستان دور و نزد یکم خبرکوتاه بودو بد ، تصادف درمسیری پرزپیچ و خم مسافر خواب اما بخت او بیدار دراین راه لغزنده و باران بر فراز جاده ششدارمی بارید هی نم نم میان خواب و بیداری شنیدم عابری اندوهگین می گفت: ببین هرکس درون این تصادف بوده بی شک مرده او در دم کنارم خانمی زیبا جوان در چار چوب چادرش پنهان هنوزم من نمی دانم که او آیا فرشته بود ؟ یا آدم؟ چنان غرق تماشا کردنش ماندم که بردم درد را از یاد ودر یک آن دوچشم ناز او خارج شد از حال کما کم کم بساط شادی و آسایش ما را فلک با خون بدل می کرد چه تقدیر پر ازرنجی ،خدا نفرین به تخت وبخت این عالم به وقت بستری او بخش خانمها و من در بخش آقایان نمیدانم چرا این گونه بی پاسخ جدا مان می کنند ازهم اگرچه مثل من خرد وخرابی خسته از دست پرستاران تویی تنها برای زخم های دلخراش پیکرم مرهم
جاده ششدار:یک جاده پر وپیچ وخم در غرب کشور [ یکشنبه 1390/06/27 ] [ 16:4 ] [ علی عباسی ]
در زد کسی انگار که مهمان داریم در سفره گرسنگی فراوان داریم امروز پدر ابر زیادی آورد
با حوصله کیف و چمدانم را بست -انگار که دست و پای جانم را بست- گفتم که بگویم چقدر دوس...ولی با بوسه ی محکمی دهانم را بست
در چشم هایت [ شنبه 1390/06/26 ] [ 17:22 ] [ علی عباسی ]
این غزلی که گذاشتم فراتر از چیزیست که میخوانیم در واقع این حقیقتی است که به صورت شعر نگاشته شده است. امیدوارم که بپسندید و نظر بدهید.
دارا شكسته گشته، اورا خراب كرده سارا كه نقشه ها را نقش برآب كرده
سارا شبيه خورشيد هرروز ميدرخشد
داراي بينوا را چون برف آب كرده
چوپان ساده دارا، ساراي گرگ دزديد
دل را و بعد آن را بره كباب كرده
دارا كه تشنه ميشد، او را به خويش ميخواند
سارا كه چند سالي مشق سراب كرده
سارا خرید کرده ، سارا طلا خريده
در عشق تازه ي خود، او فتح باب كرده
سارا قرار دارد، دارا چه بيقرار است
سارا براي رفتن پا در ركاب كرده
دارا سياه گشته دارا تباه گشته
سارا عروس گشته سارا خضاب كردهتازه هنوز دارا، باور نكرده اينكه: سارا دروغ گفته، سارا خراب كرده
سارا چكار كرده، تقصير او نبوده
دارا -وكيل سارا -ما را مجاب كرده
سارا غذا نخورده، گويا رژيم دارد
اما به ظنّ دارا، او اعتصاب كرده
سارا ميانه اي با شعر و غزل ندارد
دارا كه غصه ها را شعر و كتاب كرده
گفته سرخي اش از اندوه و اضطراب است
سارا كه گونه ها را رنگ و لعاب كرده
دارا شكست خورده، دارا فريب خورده
او كوچه ي علي چپ را انتخاب كرده
دارا نماز ميخواند، دارا ركوع ميرفت
سارا نمازها را در در كيسه خواب كرده
يك عصر پنجشنبه ((سارا مباركت باد))
آنسو براي مردن، دارا شتاب كرده
دارا طناب بسته، سارا نشسته خسته
بر روي نعش دارا، از بس كه تاب كرده
آنسو كنار قبري پُك ميزند به سيگار
يك پيرزن كه روي دارا حساب كردهآن پيرزن دوباره در چشم قطره مي ريخت
غافل از اينكه دكتر او را جواب كرده [ شنبه 1390/06/26 ] [ 8:28 ] [ علی عباسی ]
شعري كه هرگز نگفتم تقديم چشمان سارا شعري كه در حد من نيست ، شعري كه همرنگ درياست
سارا كه از صبح تا شب كنج اتاقي نشسته سر تكيه داده به ديوار يكريز غرق تماشاست
سارا كه انگار ديگر ، تصميم كاري ندارد فهميده بيهوده اما ، هر روز دلخوش به فرداست
فردا كه برگردد اينجا مردي كه سالي ست رفته مردي كه برگشتن او ، از احتمالات بي جاست
مردي كه از روز رفتن تنها دو خط نامه داده تنها دو خط نامه اي كه هر روز در دست ساراست :
“ من برنمي گردم آنجا ساراي اندوهگينم مادر به من گفت : بابا ناراضي از وصلت ماست
مادر به من گفت : بابا راضي به بيكاري ام نيست سارا گناه من و تو ، افكار مامان و باباست
من دوستت دارم اما دست خودم نيست ديگر هر چند هم ما بخواهيم تصميم در دست آنهاست ”
سر تكيه داده به ديوار ، سارا و فهميده حالا اين مشكل از روز اول راه حلش ترك دنياست !
فردا همه اهل كوچه ، آخر چرا آي سارا ؟! سارا كه حرفي ندارد ، سارا كه از دار بالاست [ شنبه 1390/06/26 ] [ 8:19 ] [ علی عباسی ]
تو یک غروبِ غم انگیز می رسی از راه که می بَرند مرا روی شانه های سیاه صدای گریه بلند است و جمله هایی هم شبیهِ تسلیت و غصه و غمی جانکاه به گوش یخ زده اَم می رسد وَ فریادی شبیهِ حُرمَتِ این لااِلهَ اِلا الله! وَ چشم هام، که چشم انتظار تو هستند! -اگر چه منجمدند و نمی کنند نگاه- وَ بغض می کند آن جا جنازه ی من که «تو» را همیشه «نَفَس» می کشید و «خود» را «آه»! چقدر شب که تو را من مرور کرده ام وُ رسیده ام به: غزل، گُل، شکوفه، دریا، ماه ! بدون تو، همه ی عمرِ من دو قسمت شد: دقیقه های تکیده، دقیقه های تباه اگر چه متنِ بلندی ست درد دل هایم سکوت می کنم و شرحِ قصّه را کوتاه – که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند «غروب جمعه» و «مرگ» و «وجود من» همراه! برای بدرقه ی نعشِ من بیا هر روز که کارِ من شده سی بار مرگ در هر ماه وَ کلِّ دلخوشی زندگی من، این که تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه [ پنجشنبه 1390/06/24 ] [ 14:6 ] [ علی عباسی ]
بی تو اندیشیدهام کمتر به خیلی چیزها
میشوم بیاعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش آید برای من نمیدانم هنوز دوری از تو میشود منجر به خیلی چیزها
غیر معمولی است رفتار من و شک کرده است ـ چند روزی میشود ـ مادر به خیلی چیزها
عکسهایت، نامههایت، خاطرات کهنهات میزنند اینجا به روحم ضربه خیلی چیزها
هیچ حرفی نیست دارم کمکم عادت میکنم من به این افکار ضجرآور، به خیلی چیزها
میروم هر چند بعد از تو برایم هیچ چیز ... بعد من اما تو راحتتر به خیلی چیزها
[ پنجشنبه 1390/06/24 ] [ 14:0 ] [ علی عباسی ]
فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمــی فهـمید از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید او داشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید: مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید دستــم به دستـش دادم و از تب ، تب سردم بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید بخـتت بلـنده... ها گلو ! چشمون دشمن کور راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید هی گـفت از هـر در سخـن ، از آب و آیینه از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا یک عمـــر من آواره اش بودم ، نمی فهمید [ پنجشنبه 1390/06/24 ] [ 13:50 ] [ علی عباسی ]
آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم مردم چه می کنند که لبخند می زنند غم را نمی شود که به رویم نیاورم قانون روزگار چگونه ست کین چنین درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت از این همیشه ها که ندارند باورم حال مرا نپرس که هنجار ها مرا مجبور می کنند بگویم که "بهترم" [ پنجشنبه 1390/06/24 ] [ 13:42 ] [ علی عباسی ]
چشمانت آفتاب دم پائیز ، لحن نگاه هایت اگر سرد است پائیزی و به مهر تو دل بستم اینگونه رنگ و رویم اگر زرد است تاوان در کنار تو بودن را با برگ برگ سبزم اگر دادم این تک درخت محکم و پابرجاست یک لحظه خم به چهره نیاورده ست زخمی که سالهاست به تن دارم از دست بادهای مخالف نیست این یادگار مانده به همراهم از لطف باغبان تبر در دست گفتند دور نیست که می بینند از حرف های گفته پشیمانم عمری گذشت و روی لب این مرد تکرار حرف های همان مرد است آغاز من شبیه به پایان بود پایان من شبیه به آغازم باید قبول داشته باشی درد از هر طرف نگاه کنی درد است [ چهارشنبه 1390/06/23 ] [ 15:34 ] [ دیوانه ای که شوق تماشای ماه داشت ]
پنجره واژه ايست زندانی ، بين ديوارها اسير شده آنقدر مانده سينه ی ديوار ، تا که غمگين و گوشه گير شده پنجره پوستش ترک خورده ، شيشه هايش کثيف و لک خورده ابر ! باران نبار ، بی انصاف … تا نبيند چه قدر پير شده پنجره گفته بود می خواهد رابط ما و آسمان باشد سالها بسته مانده از آنروز ، بسته و خسته و حقير شده پنجره از اصالتش دور است اشکهای ستاره ها شور است ***
[ چهارشنبه 1390/06/23 ] [ 15:32 ] [ دیوانه ای که شوق تماشای ماه داشت ]
مي خواهم آنقدر به عقب برگردم
كه غار كوچكمان را نقاشي هاي تو پر كرده باشد ... من با شكاري به غار برگردم و زخم هايم را به تو بسپارم... [ چهارشنبه 1390/06/23 ] [ 15:30 ] [ دیوانه ای که شوق تماشای ماه داشت ]
رسانده اند به گوش تمام ده خبرم
کلاغ های همیشه حسود دور و برم زنان غربتی پای چشمه تا فردا
هزار حرف درآورده اند پشت سرم
«مترسک دهمون عاشق پریچهره
همون پری که شبیه کبوترای حرم _
همیشه توی نگاهش محبت و مهره»
شکفته روی تنش یاس های باغ ارم
«مترسک دهمون عاشق پریچهره»
همین سحر که بیاید برای چوپان ها من از حکایت فرهاد و کوه تازه ترم منی که هیچ به فکرش نبوده ام، یک روز برای مسخره کردن ! به دردشان بخورم چه قدر گوشه کنایه چه قدر زخم زبان!؟ پری! پری! . . . به خدا درد می کند کمرم ! مرا به شکل صلیبی عمود می خواهند حسود های پر از ادعای دور و برم بیا که نقشه کشیدم بدزدمت امشب و آبروی جوان های دشت را ببرم میان خواب اهالی تو را بدزدم و بعد به سمت مزرعه های خیالیم بپرم فقط یکی دو بغل عشق با خودت بردار و چند بوسه ی محکم برای بال و پرم اگر قبول کنی قول می دهم بانو! تو را به سبزترین خانه ی جهان ببرم ببخش! این همه رویا به من نمی آید منی که مثل گدایی همیشه دربه درم منی که آخر قصه دچار خواهم شد به سرنوشت پر از رنج و نفرت پدرم فقط ! بگو که مرا تا سحر نسوزانند که عشق چیز کمی نیست پاره ی جگرم! چه قدر این دم آخر هوای ده سرد است !!! بیا که نام تو را بین شعله ها ببرم پریّ زلف سیاهو! پریّ چیش عسلو ! برس به شعله ی آخر! بیا که منتظرم ! * [ چهارشنبه 1390/06/23 ] [ 15:28 ] [ دیوانه ای که شوق تماشای ماه داشت ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||